ب

خرید بک لینک
تا بچّه بخوابد، یک ساعت از اذان گذشت. باز هم دیر و تنها افطار میکردم. حتّی نشده بود که صدای اذان را بشنوم، کمی پیش از غروب برق رفت. نگاهی انداختم به کوچهٔ سراسر تاریک. همسایهٔ روبهرو شمعی روشن کرده بود کنار پنجرهاش. چراغ قوّهٔ موبایل را روشن کردم و چای ریختم. اندوهم گوشهای در آن سکوت و تاریکی خیره نشسته بود و نگاهم میکرد... درد داشت. چیزهایی که گفته بودند. چیزهایی که به خاطر آورده بودم. جنگی که تمام نمیشد. عرق ریختن و خون خوردن برای پایان دادن به چیزی که برای به دست آوردنش عرق ریخته بودم و خون خورده بودم. تلخ بودم. یک روزهایی تلخم مثل زهر و آنجا است که فی میگوید بایست و خودت را ببین. تو مثل آنها نباش لااقل خودت، خودت را ببین. خودم را میدیدم که درد داشتم و خشم مثل کفِ روی قابلمه از من سر میرفت و ته وجودم قشر غلیظ و سنگینی رسوب میکرد از غم. زنده بودم، به قدرِ آن لحظهای که از درد گوشهٔ اتاق زایمان خم شدم و روی زمین نشستم. زندهام و چیزهای تازهای از من زاده میشود. غم را در آغوش میکشم، برایش چای میریزم و مدام یادِ خودم میاندازم که در این تنهایی خبرهاست. بیست سال روزه گرفتهام، سحرها و افطارها در جمع با آداب و مناسک و رفت و آمد. رمضان دیگری است این. پیچ و خمهای زندگی را شناختهام. میدانم درست در آن نقطهٔ دشوار که همهچیز مطلقاً غریب و نامتعارف است، دریچهٔ تازهای گشوده میشود. در دلِ سیاهِ این خاک سرد و نمناک، به انتظار جوانهای در خودم فرو رفتهام. آه در این ظلمت چه خوب است که تو را میشناسم چنانکه برگ، آب و آفتاب را در مویرگهای&nbs ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 140 تاريخ: سه شنبه 10 خرداد 1401 ساعت: 4:32

دست خالی برگشتم از باغ. سیبها و گیلاسها هنوز کوچک و کال بودند. مولود خانم داشت از برگ موهای امسال که چغر از آب در آمدهاند میگفت و فاطمه غوره اضافه میکرد به قابلمهٔ خورشت. گرگ و میش غروب بود، پرهیب کوهها سرمهای رنگ. لتِ چوبی پنجره نیمهباز بود و از عطر یاسهای رازقی سرگیجهٔ سبکی داشتم. بیسر و صدا خزیدم گوشهای امّا فوری خودش را رساند: «جمع نکنیا...» توی لحن آهسته و شمردهٔ گفتنش خواهش بود و دلم نمیخواست بشنوم. نگاهش نکردم. ادامه داد که «چی شد اون بالا؟ ترسیدی؟» نگاهش کردم که بگویم ترسیدم، یک دنیا غم نشسته بود توی چشمهاش. نگفتم. دلم نمیخواست غمی را که مال خودم بود تماشا کنم. «قرار نیست از پس همهچی بر بیای.» هرج و مرج ذهنم را میفهمید و دلم نمیخواست بفهمد. «لااقل صبر کن باهات بیام تا سر جاده...» آنجا دستی تکان دادیم و از راست پیچید و از چپ رفتم و سر پیچ بعدی اشکهام راه افتاد. قصیدهٔ مهجور پراکندهای بودم که میخواست هنوز معنا داشته باشد. تکّههای شکسته را اگر بگیری توی دستت، میبینی با آن لبههای تیزِ ناهمگون و خشن، محال است کنار هم چِفت شوند. برای جراحتهایم مرهم تعارف میکردند و من با جراحتهایم یکی شده بودم. دلم نمیخواست فراموش کنم.  ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 188 تاريخ: سه شنبه 10 خرداد 1401 ساعت: 4:32

میدوم سمت ظرفشویی و یک پارچ آب بالا میآورم. پرستار بچّه میگوید «حالا دیگه تموم میشه» و من یک پارچ دیگر آب بالا میآورم. وسط آبها یک ناپروکسن آبیرنگ درشت و تر و تمیز میبینم که بعد از دو ساعت نو مانده. مثل محتویات مغزم هضم و جذب نشده که درد را کم کند. «میگن ویروس توته!» پناه بر خدا این دیگر چه صیغهای است؟ توت نخوردهام امسال. بعد یادم میافتد که این اردیبهشت دیگر گوشه و کنار پیادهروهای تهران کسی را ندیدم دست در شانهٔ درختها انداخته باشد به توت چیدن. فقط شاتوتهای درخت سر کوچه را دیدم متلاشی و لگدخورده کف آسفالت گرم. درختهای توت تهران من را یاد کودکیام میاندازند و تماشای شادی آدمها وقت توت چیدن برایم ضیافت است. نبودند یا من ندیدم؟ نرسیدم که ببینم؟ باز غمِ نرسیدن و ندیدن از بیربطترین جاها سر بر میآورد. خستهام وگرنه دلم میخواهد ببینم. میدانی؟ هنوز فکر میکنم به آن روزِ خاکستریِ آخر زمستان که از خستگی و گیجی حتّی نتوانستم جواب لام را بدهم وقتی پرسید «شماها برای چی زندهاین؟» نفسهام سنگین بود، قلبم تند میزد، از پشت بام تا پاگرد تاریک راهپلّهٔ طبقه دوّم با هول پلّهها را دوتا یکی بالا و پایین کرده بودم تا آن گوشه دیدمش نشسته روی زمین، کنار دیوار، جمع شده توی خودش. فقط در آغوش گرفتمش. دلم میخواست زنده باشم امّا یادم نمیآمد چرا. قرصها را پیشپیش خورده بود و تا وقتی روی دستم از هوش رفت نفهمیدم. سرپرستار اورژانس پشت سر هم میپرسید «دقیقاً چه ساعتی؟» یادم نمیآمد چه ساعتی. اصلاً یادم نبود کدام روز کدام هفته است... خرداد به نیمه رسیده، یادم افتاده که توتهای اردیبهشت را نخ ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 161 تاريخ: سه شنبه 10 خرداد 1401 ساعت: 4:32

صفحه بندی